نوشته زیر قسمتی از گزارش صعود تابستان 87 به قله خانتانگری(7010متر) به نقل از خسرو جمشیدی(نایب رئیس گروه کوهنوردی کاهار) می باشد.
ساعت 3 بعدازظهر تازه رسيدم كمپ يك جبهه جنوبي قله خانتنگري، چند تا چادر هست ولي آدمي وجود نداره اين كمپ در دل بزرگترين يخچال طبيعي دنياست يعني يخچال ايلينحيك. از اينجا به بعد مسير عوض ميشه و وارد يخچالهاي سيمينوف ميشه. هوا تاريك شده و من تنها وسط اين يخچال عظيم توي يك چادر كوچك توي كيسه خواب لم دادم و دارم فكر ميكنم، شرايط خوبي ندارم تقريباً فصل صعود به پايان رسيده و حدود هشت روزه ديگه همه كمپهاي اصلي جمع ميكنند و از منطقه خارج ميشن و من آخرين كوهنوردي هستم كه به سمت بالا ميروم تقريباً همه آمدند پائين و شرايط هوا هم نااميد كننده است و من شماليترين 7000 هزاري دنيا رو براي صعود انتخاب كردم آن هم تنها، هنوز حرفهاي مسئول تور تيانشان تراول آقاي نيكولا تو گوشم زنگ ميزنه كه ميگه خسرو خيلي برات نگرانم يادت نره از كمپ 1 به كمپ 2 را خيلي احتياط كن حتماً تو تاريكي اين مسير رو رد كن مبادا توي روز از اين مسير رد بشي، مسير به شدت بهمني است آخرين كشتههاي اين مسير يك گروه 13 نفره بوده كه همه متأسفانه كشته شدند، كمي ترس ورم داشته بود، اولين باره ايرانيها از اين مسير قله رو صعود ميكنند قبلاً از جبهه شمالي يعني از قزاقستان صعود شده و بخاطر اين دره لعنتي كمتر كسي از اين مسير اقدام به صعود ميكنه، توي همين افكار بودم خوابم برد. از خواب پريدم ساعت 5 صبح شده خدايا دير شد پس چرا خواب موندم تا وسائل جمع كردم و چادر رو بستم روي كوله ساعت شد 6، هوا روشن شد، نگاهي به دره كردم سمت چپ قله چاپايف به ارتفاع 6000 متر و سمت راست قله خاتنگري به ارتفاع 7000 متر و من بايد از وسط اين دو قله عبور كنم تا به گردنه اصلي برسم، آفتاب درآمد و مستقيم روي قله چاپايف خورد درست مركز بهمنهاي عظيم.

چارهاي نداشتم به سرعت راه افتادم با هم سفارشاتي كه شده بود كه توي روز وارد دره نشم ولي اينطور نشد بايد خودمو زودتر از شر اين دره خلاص ميكردم، هوا رفته رفته گرمتر شد و من خيلي زود نفسم بند آمد كوله بالاي 24 كيلو وزن همه توانمو گرفته بود مجبور شدم آرومتر حركت كنم فعلاً دره وسيع و بي خطره بعد از 2 ساعت دره تنگتر و تنگتر شد سمت چپ ديوارهاي عظيم با دهليزهاي وحشتناك كه محل عبور بهمن بود سمت راست شكافهاي عظيم و عميق با برجهاي يخي كه تا به حال نديده بودم.

كمي ترسيدم خدايا برم يا برگردم كاش برميگشتم ولي ادامه دادم مجبور شدم به سمت چپ و به زير ديواره برم چون وسط دره پر از شكاف بود راهي مشخص نبود ادامه مسير عبور دقيقاً زير ديواره و از زير دهليزهاي بهمني است به اولين دهليز رسيدم جلوم كوهي از بهمن و برف بود بايد از روش رد ميشدم همين كارو كردم توي شيب زير ديواره هستم كه 3 متر پائينتر شكافهاي يخي دهن باز كرده با احتياط به سمت جلو ميرفتم منظره اطرافم بقدري عجيب و غريب بود كه اصلاً برام قابل هضم نيست بايد دهليز دوم و رد ميكردم كه ناگهان صداي عجيبي از پشت سرم شنيدم بهمن سرازير شده من بياختيار شروع به دويدن به جلو كردم، پودر برفي به هوا پاشيد كوچكترين اشتباه با سر توي شكاف ميرفتم نفسم بريد يك لحظه ايستادم تا نفسي بكشم جائي رو نميديدم ناگهان برف زيادي جلوي پام به زمين خورد يا خدا كمكم كن پودر برف همه جارو گرفته بود لباس مناسبي تنم نبود بدنم يك لحظه كاملاً يخ زد توي ابرو مهاي از برف بودم به سرعت عقبگرد كردم ولي به كجا فرار كنم بين 2 دهليز بهمني اسير شده بودم و چيزي كه خيلي از آن وحشت داشتم اتفاق افتاد دقيقاً نميدونم چي شد ولي فكر ميكنم تكهاي از بهمن به كولهام اثابت كرد و تعادلم را از دست دادم و با پهلو به سمت شكاف پرت شدم، روي زمين و هوا تازه متوجه شدم كه هنوز باتوم توي دستامه پس گلنگم كو، نميدونم چي شد و چه قدر زمان گذشت فقط يادمه كه چهار چنگولي نزديك لبه شكاف گير كرده بودم و در واقع كوله سنگينم گير كرده بود و نگرم داشته بود هر چي بود خدا كمك كرده بود با خودم ميگفتم نيكولا «مسئول تور» 13 نفر شد 14 نفر. خدايا كمك كن منو نجات بده، فكرم كار نميكنه دستهام يخ زده توي صورتم پر از برفه به سختي نفسم ميكشم از سرما و ترس بدنم شروع به لرزيدن كرد به خودم ميگم خسرو نترس يك فكري كن زود باش، جرأت نميكردم زير پاهامو نگاه كنم كرامپونم جاي خوبي گير كرده بود ميتونستم روي پاهام بلند بشم.

دستهام كار نميكرد بايد باتومها رو كوتاه ميكردم اين كارو كردم ولي بهسختي، با نوك باتوم و كرامپون سينهخيز زير فشار كولهپشتي به سمت بالا حركت كردم خودمو به مسير رسوندم هوا باز شده بود به هر بدبختي بود بلند شدم و لنگان لنگان به جلو رفتم بعد از حدود 100 متر مسير به سمت راست دره ادامه پيدا ميكرد از يك پله يخي بسختي پايين رفتم دستهام اذيتم ميكنه وارد يك نيم دايرهائي شدم كه سمت چپ دره رو به سمت راست دره متصل ميكرد جاي عجيبي بود بالاي سرم پر از برجهاي يخي بود و شبيه يك تونل بود نور كمي داشت خودمو به انتهاي اين دالون رسوندم فكر ميكردم اصلاً توي اين دنيا نيستم خدايا اينجا كجاست من اينجا چه كار ميكنم راه كجاست جلوم بنبست بود شيب تندي جلوم بود و من با اون حال روز قادر به عبور از اون نبودم خدايا راه كجاست راه كجاست دور خودم ميچرخيدم تحمل اون شرايط و اون مكان و نداشتم هواسمو جمع كردم خوب به اطراف نگاه كردم يك لحظه قسمتي از يك طناب كه از پيش يك قنديل يخ آويزون بود رو ديدم خودمو به طناب رسوندم خدارو شكر اينجا طناب ثابت داشت بدون معطلي طناب و گرفتم و به سمت بالا حركت كردم.

هر لحظه به روشنائي نزديكتر ميشدم انگار از يك چاه يخي بيرون ميآمدم انتهاي طناب تقريباً بالاي دره بود نور آفتاب بشدت ميتابيد و منو گرم ميكرد باورم نميشد هنوز زندهام، دره دوباره باز ميشد و روي خوش نشان ميداد من فكر ميكردم از سرزمين عجايب خارج شدم، دستهايم درد ميكنه و كبود شده ولي مهم نيست بلند شدم و شادي كنان به سمت بالا حركت كردم خطري وجود نداره از دور چادرهاي كمپ 2 را ديدم.

بعد از 1 ساعت به كمپ رسيدم، تواني ندارم كولهاي را روي زمين گذاشتم و روي اون دراز كشيدم خوابم برد از صداي چند نفري كه بالاي سرم بودند بيدار شدم سلام كردم جوابي ندادند انگار دارن به يك ديوانه نگاه مي كنند بالاخره يكي پرسيد تو اين ساعت از دره اومدي بيرون، گفتم آره، يكي گفت تو چهجوري زنده موندي توي اين گرما ساعت 2 بعداظهر تنها واقعاً براشون عجيب بود براي خودم هم خيلي عجيب بود كه چه جوري جون سالم بدر بردم، همه لطف خدا بود كه بنده تنها و بيكس خودشو توي بدترين شرايط هم تنها نميزاره خدايا ممنونم از لطفت. شب توي چادر فكر ميكردم كه سختيهام ديگه تموم شده ولي نميدونستم تازه اول كاره و طوفان و كولاك هم چيزمو ازم ميگيره حتي چادرمو و منو محكوم به مرگ ميكنه
ادامه دارد.
در آخر هم تعدادی عکس از منطقه تقدیم حضورتون می کنم.




