نوشته زیر قسمتی از گزارش صعود تابستان 87 به قله خانتانگری(7010متر) به نقل از خسرو جمیشیدی (نایب رئیس گروه کوهنوردی کاهار) می باشد.

صبح زود پس از خوردن صبحانه از چادر بيرون آمدم هواصاف و آفتابي است چادر را جمع كردم و بسمت كمپ 3 درارتفاع 6100 متر حركت كردم ادامه مسير در واقع ادامه دره اصلي است كه به يال بين دو قله چاپايف و خانتگري منتهي مي شود و مسير بسيار ساده و بي خطر است ولي نياز به برفكوبي دارد و من با بار سنگين فشار زيادي را تحمل مي كردم بين راه يك تيم سه نفره قزاق را ديدم.

با يك ليوان چاي پذيرائي شدم خيلي سرحال شدم و پس از 5 ساعت به كمپ 3 رسيدم.

كمپ 3 جنوبي درست زير يال بين دو قله خانتنگري و چاپايف قرار دارد كه با زاويه 90 درجه شيب يخي به سمت يال اصلي ميرود كه طناب ثابت دارد،

من نزديك طناب ثابت چادرم را علم كردم ، چند چادر ديگر هم بود . ولي كسي را نديدم پس از برپايي چادر رفتم تو كيسه خواب و استراحت كردم كمي كمر درد دارم ولي مهم نيست . صبح پس از جمع َََكردن چادر يوماربه طناب ثابت َوصل كرده و با بار سنگين بسمت بالا حركت كردم يك طول طناب بالا رفتم و رسيدم به كارگاه ، ولي كارگاه خيلي پائين تر از تيغه اصلي كوه است . و من مجبور بودم با كلنگ با احتياط به سمت بالا حركت كنم . خيلي خطرناك بود و من بدون حمايت مجبور به صعود شدم . پس از رسيدن به بالاي تيغه تازه متوجه شدم چرا كارگاه رو پائين تر زدند ، چون بالا كلا يك باريكه نقاب برفي است كه هيچ امنيتي ندارد ، و هردو طرف پرتگاه و مسير برروي نقاب ادامه پيدا مي كند . مه همه چا را پوشانده و من جرعت هيچگونه حركتي را ندارم چون اصلا ديد ندارم دقايقي بدون حركت روي نقاب زمين گير شدم .

و درنهايت پرچمي را درفاصله دور تر ديدم كه مسير را مشخص مي كرد. آرام آرام حركت كردم ، حدود 150 متر نقاب ادامه پيدا كرد و پس از آن بجاي وسيعتري رسيدم ، اين منطقه در واقع كمپ 3 جبهه شمالي اين قله مي باشد . و كساني كه از قزاقستان اقدام به صعود مي كنند. دراين مكان كمپ 3 را برقرار مي كنند . يكجاي چادر كه قبلا كنده شده بود پيدا كردم و چادرم را برقرار كردم . تصميم دارم پس از برقراري چادر ، خود را جهت هم هوايي و بار گذاري به كمپ 4 رسانده و تاقبل از تاريكي ، به كمپ 3 باز گردم . همين كار را كردم ، و پس از يك برف كوبي سخت به اول گرد سنگي رسيدم . و با طنابهاي ثابتي كه وجود دارد كار صعود راحت تر شد . پس از 4 ساعت تلاش شرايط بسيار سخت شد ، باد و كولاك مرا از ادامه كار منصرف كرد . و مجبور به بازگشت به كمپ 3 شدم ، خسته و گرسنه به كمپ 3 رسيدم ، چادرم زير برف بود .

پس از خالي كردن برف از روي چادر ، وارد چادر شدم و به اميد هواي بهتر مشغول استراحت شدم . هواهرلحظه بدتر و بدتر مي شد . تا صبح چند بار مجبور شدم چادر را از برف تميز كنم . صبح فردا كولاك شديدي منطقه را فرا گرفت ، چند نفري كه دراين كمپ بودند سريع منطقه را ترك كردند . ولي من به اميد هوايي بهتر ماندگار شدم ، به نظر مي رسيد چادرم تاب تحمل اين فشار باد را ندارد . تمام روزم به پارو كردن برف از اطراف چادر گذشت . سرشب ديگر انرژي نداشتم ، و دران ارتفاع 6200 متر كاركردن واقعا سخت است . باد باسرعت بالا برف را به چادرم مي كوبيد ، احساس خطر كردم ولي كاري هم نمي توانستم انجام دهم ، چون با وجود باد شديد ، بصورت انفرادي نميتوانستم روي نقاب برفي عبور كرده و خود را به كارگاه كمپ 3 جنوبي برسانم ، مجبور بودم شرايط را تحمل كنم .

من و چادرم با سرعت زيادي درحال مدفون شدن زير برف بوديم ، اشتباهي كه كرده بودم ، چادرم را نبايد درجاي چادر كنده شده مي زدم ، زيرا باد و بوران هر چاله اي را پر از برف مي كرد . ومن اسير اين شرايط شده بودم ، ديگر قادر به برف روبي نبودم ، رفتم توي چادر و داخل كيسه خواب تا كمي گرم شوم . كه خوابم برد ، نمي دانم چقدر خوابيدم ، كه ناگهان از احساس خفگي بيدار شدم ، هركاري كردم تااز كيسه خواب بيرون بيايم . نتوانستم ، از بالا و پهلو ها و پشت سر فشار زيادي را تحمل مي كردم . نمي دانستم چه اتفاقي افتاده است ولي احساس ماندن زير آوار را داشتم . با تلاش زياد دست چپم را از كيسه خواب بيرون اوردم و هدلمپ كه روي پيشاني ام بود روشن كردم . خداي من چي شده ، چادر زير فشار برف كاملا خوابيده و از پهلوها و سقف و حتي پشت سرم فشار زيادي را بمن وارد كرد . هرچه تلاش كردم كه از كيسه خواب بيرون بيايم ، بي فايده بود ، نفسم بند امده ، احساس مي كنم داخل قبر قرار گرفته ام . و به سرعت در حال دفن شدنم . ولي من آدم تسليم شدن نيستم ، بايد زود تر از اين شرايط بيرون بيايم . بايد توي كيسه خواب بچرخم تا بتوانم روي زانوهايم بلند شوم ، چرخيدم با كمر به بالا فشار آوردم . و با آرنج به پهلوها مي زدم و با سرم به جلو فشار مي آوردم . دقيقا مثل كسي كه زير بهمن اسير شده باشد ، زيپ چادر درست روي صورتم بود ، با تلاش زياد زيپ را باز كردم . تا بلكه به هواي تازه برسم ، ولي تا زيپ را كشيدم ، برف ريخت توي صورتم . باورم نميشد كه توي تله افتادم ، هردو دستم را آزاد كردم و برفهاي جلو دررا مي ريختم توي چادر تا بلكه راهي به بيرون پيدا كنم ، يخ زدن را به خفگي ترجيح مي دادم دنبال كلنگم گشتم ، پيدا نكردم با دست خالي بدون دستكش برفها را جابجا مي كردم و خودمو به بيرون مي كشاندم . داخل چادر پر برف شد . و بالاخره روزنه اي باز شد . و هوايي بصورتم خورد ، اميدوار شدم دنبال دستكش و كلاهم داخل كيسه خواب گشتم و پيدايش كردم . كلنگم هم پيدا شد . مثل ديوانه ها افتادم بجان برف چنان نفس نفس مي كردم كه هر لحظه احتمال مي دادم قلبم بايستد . باد و بوران چنان شديد بود كه مجبور شدم كيسه خواب را بكشم روي سرم در جلوي درچادر چمباتمه بزنم . با بيرون امدن من از چادر ، چادر كاملا خوابيد . و من واقعا احساس خانه خرابي مي كردم ، نمي دانستم چه خاكي سرم بريزم ، پاهايم يخ كرده ، زير اندازم را كشيدم بيرون و كمي شرايط بهتر شد . تمام وسايلم توي برف بود ولي از اينكه هنوز زنده ام خدا را شكر مي كنم ، گشتم توي جيب شلوارم ساعت رو پيدا كردم ، حدود 10 شب بود . و من يك كابوس را پشت سر گذاشتم . كفشهايم را تميز كردم و پوشيدم خيالم كمي راحت شد . ساعتي گذشت احساس كردم باد كمتر شده ، و اين تنها چيزي بود كه من احتياج داشتم . شرايط بهتر شده بود ، و من سقف چادر را خالي كردم ولي چادر بحال اولش برنگشت . يك مقدار برفهاي توي چادر را بيرون ريختم و با باتوم سقف چادر را بالا نگه داشتم تا وسايلم را جمع كنم . بايد چاي درست كنم ، به شدت نياز به مايعات دارم ، سانديسها يخ زده ، گاز را روشن كردم و كمي برف آب كرده و چاي درست كردم . و جان تازه اي گرفتم دوربينم را پيدا كردم ، ولي متاسفانه باطري آن خالي شده توي ذهنم دارم تصميم خطرناكي مي گيرم . شروع كردم به جمع كردن وسايل ، بايد از اين منطقه خارج بشوم ، مي خواهم اگر شرايط هوا ثابت بماند . به سمت كمپ 4 حركت كنم . يك مقدار عصبي هستم چون هيچ شانس صعودي را براي خودم قائل نيستم . تنها يك شانس دارم كه مي خواهم امتحانش كنم ، و امشب به سمت كمپ 4 حركت كنم ، نميدانم تصميم درستي گرفتم يا نه ؟ ولي ميدانم يك چادر خالي و رها شده دركمپ 4 وجود دارد . و بهمين اميد وسايلم را جمع كردم .
ادامه دارد .


